
آزادهٔ ما برگ سفر هیچ نداردجز دامن خالی به کمر هیچ ندارداز سنگ بود بیثمری دست حمایتآسوده درختی که ثمر هیچ ندارداز عالم پرشور مجو گوهر راحتکاین بحر به جز موج خطر هیچ نداردبیهوده مسوزان نفس خویش چو غواصکاین نه صدف پوچ، گهر هیچ نداردخرسند به فرمان قضا باش که این تیغغیر از سرتسلیم، سپر هیچ نداردآسوده درین غمکده از شورش ایاممستی است که از خویش خبر هیچ نداردیک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیستهر چند دل از خویش خبر هیچ نداردخواری به عزیزان بود از مرگ گرانتراندیشهٔ سر شمع سحر هیچ نداردهر چند ز پیوند شود نخل برومندپیوند درین عهدهٔ ثمر هیچ نداردصائب ز نظر با...
ادامه مطلب
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کندبلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکندهمتم تا میرود ساز غزل گیرد به دستطاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکندبلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمنبا خزان هم آشتی و گلفشانی میکندما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز...چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکندنای ما خاموش ولی این زهرهی شیطان هنوزبا همان شور و نوا دارد شبانی میکندگر زمین دود هوا گردد همانا آسمانبا همین نخوت که دارد آسمانی میکندسالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوزدر درونم زنده است و زندگانی میکندبا همه نسیان تو گویی کز پی آزار منخاطرم با خاطرات خود تبانی میکندبیثمر هر ساله در فک...
ادامه مطلب